تبليغاتX
باید زندگی کرد...زندگی کرد و آموخت
فرشته

با سلام خدمت فرشته‏های خوب

بی‏مقدمه،

دلم گرفته است

می‏شود کمی برای من دعا کنید؟

یا اگر خدا اجازه می‏دهد

یک کمی به جای من خدا خدا کنید؟

راستی فرشته‏ها! سلامتید؟

حال من که هیچ خوب نیست

جانماز سبز من دوباره گم شده

شب رسیده توی آسمان دل، ولی

ردّ پای روشن ستاره گم شده

خوش به حالتان فرشته‏ها!

هر کجا که خواستید می‏پرید

روی باد

روی ابر

روی شانه‏های ماه

آسمان هم از شما همیشه راضی است

می‏روید

بی‏گناه بی‏گناه بی‏گناه

راستی به من نگفته‏اید

آن طرف کنار لحظه‏های دوردست

روزهای آسمان چه شکلی است؟

کاش می‏شد ای فرشته‏ها

راه خانه ستاره  را به من نشان دهید

یا که از فراز قلّه‏های نور

دستی از دعا برای من تکان دهید

راستش دلم

مثل یک نماز بین راه

خسته و شکسته است

او مسافر است

می‏رود به شهر آفتاب

گرچه راه آفتاب بسته است

کاشکی نمازهای صبح من قضا نمی‏شدند

دست‏های من

هیچ وقت از آسمان جدا نمی‏شدند

ای فرشته‏ها به دست‏های من کمک کنید

دست‏های کوچکی که اشتباه می‏کند

یا به قول مادرم گناه می‏کنند

بگذریم!

پیچک کنار پنجره

نور ماه را

مثل نردبان گرفت و رفت

آخرش به آسمان رسید

یک سبد ستاره چید

من ولی هنوز هم چقدر کوچکم

ماه، مثل سیب روشنی

روی شاخه‏های دور آرزو نشسته است

حیف که برای چیدنش

نردبان من شکسته است

دیگر اینکه دیوها

چراغ‏های کوچه را شکسته‏اند

هر کجا که می‏روم

فکر می‏کنم، در کمین رفت و آمدم نشسته‏اند

ای فرشته‏ها که تا همیشه روشنید

یک چراغ هم برای من بیاورید

ای فرشته‏ها!

ای که دل به حجره های نور بسته‏اید

ای که پای غصه‏های من نشسته‏اید

حرف‏های من هنوز ناتمام مانده است

هیچ کس ولی

شعرهای دفتر مرا نخوانده است

با وجود این

بیش از این مزاحم شما نمی‏شوم

پس خدا همیشه حافظ شما

ای فرشته‏ها، فرشته‏ها، فرشته‏ها

 

 

2 نوشته شده در  ساعت 13:49  توسط اندیشه  | 

دلم برای کودکیم تنگ شده

چقدر دلم برای یخمک هایی که هر روز از مغازه روبروی مدرسه می خریدم تنگ شده ! چه طعم خوبی می داد، طعم کودکی ام را! نمی دونم چرا دیگه اون مزه را نمی ده به قول مادرم "دیگه همه چیز تقلبی شده" ولی من می گم این احساس من هست که تقلبی شده!

 چقدر دلم برای زنگ های تفریح مدرسه تنگ شده. وای چقدر دلم اون ده دقیقه رو می خواد، دلم می خواد باز هم دنبال هم کنیم، کاش تمام زندگیم تکرار همون ده دقیقه ی کودکیم بود! حتی دلم برای اینکه دوباره با دوستم قهر کنم و فرداش آشتی تنگ شده! دلم برای شعر های قیصر امین پور که چقدر ساده و کودکانه بود تنگ شده!

 دلم می خواد باز هم دست و پایم از بازی های کوچه و دوچرخه بازی زخمی بشه، و باز هم مادرم زخم های آرنجم رو پانسمان کنه!

 چقدر دلم می خواست باز هم دست هام بعد از خوردن بستنی چسبناک می شد، و زبانم از خوردن یخمک رنگی; و چقدر بامزه بود گیر کردن پفک نمکی در لای دندان هایم!

دلم تنگ شده برای سرسره بازی که با چه ذوقی از پله هاش بالا می رفتیم و وقتی به بالاش می رسیدیم چقدر لذت بخش بود و بعد از آن بالا به تابی نگاه می کردیم که تازه خالی شده بود بهترین لحظه اش وقتی بود که پایین می اومدیم بعد می دویدیم به طرف همان تاب که هنوز داشت تکان می خورد...

دلم برای برف تنگ شده برای اینکه وقتی می بارید با برادرم پشت پنجره انقدر دعا می کردیم تا بیشتر بشه و فردا که از خواب بلند می شیم همه جا سفید باشه و جای پامون رو برف بمونه بعد با بابا بریم سرسره برفی درست کنیم و یواشکی از مامان بخوابیم توی برفها و بعد بریم با هم آدم برفی درست کنیم و یه هویج بذاریم جای دماغش و یکیمون کلاه و یکی دیگه مون شالشو بهش می داد و بعد با صدای مامان که "دیگه بسه بیاین تو سرما می خورین" تازه می فهمیدیم دستامون چقدر یخ کرده و از سرما قرمز شده می رفتیم کنار بخاری و دستکشامون رو می ذاشتیم روش و دستامون که کنار بخاری از سرما می سوخت رو فراموش می کردیم و از پشت پنجره چشم می دوختیم به آدم برفی

دلم برای خونه ی مادربزرگم تنگ شده برای حیاطش  برای باغچه اش برای اینکه همه دور هم خانه اش جمع می شدیم و با برادرم چقدر کودکانه بازی می کردیم و وقتی زنگ در رو می زدن و پشت در عمه و عمو با بچه هایشان از را می رسیدند دلم می خواست خدا همه ساعت های دنیا را در اون لحظه نگه داره و من چقدر دلم می خواست با برادر و پسرعمویم بازی کنم و بهترین لحظه وقتی بود که او حتی با مخالفت برادرم دستم را می گرفت و من هم به بازیشون می اومدم شاید واسه همین بود که انقدر پسرعموم رو دوست داشتم ولی نمی دونم چی شد که الان دیگه خبری از عشق آتشین کودکی ام نیست...!!!!

دلم گرفته که

چقدر ساده اون همه سادگیمو باختم...

چقدر زیاد از کودکیم دورم...

چقدر راحت مرگ قیصر امین پور رو باور کردم...

چقدر بی دلیل راه خانه ی خاله و عمه ام را فراموش کردم...

چقدر زود عشق کودکیمو از یاد بردم...

***

اما دیگر راهی ندارم جز اینکه

 

کودکی هایم را به دست باد نسپارم


آنها را بر درخت خاطره آویزان میکنم...

2 نوشته شده در  ساعت 17:48  توسط اندیشه  | 

رفتن، خود رسیدن است
 

نمی دونم چرا

نمی دونم چرا هر چی رو که منتظری اتفاق بیفته، نمیفته

وقتی منتظری کسی بیاد، نمی یاد

وقتی انتظار داری کاری انجام بشه، نمی شه

یه جایی خوندم آینده هر انسانی رویاهای اونه ولی نمی دونم چرا من به رویاهام نمی رسم

چرا هر وقت واسه یه اتفاق واسه یه چیز یه کس لحظه شماری می کنم اون لحظه هیچ وقت نمی رسه

میگن اگه واسه ارزوهات دعا کنی و از کسی که سرنوشتتو رقم میزنه بخوای، میشه

ولی شاید هم:

دست همه سنگ طعنه و صد رنگی ست

سهم من و تو:شکستگی،دلتنگی ست

ای دل،قدم خیال بر می داری

برگـــرد،که خانه ی خدا هم ســـنگی ست

 

 

اما...

اما باز هم در عین نا امیدی

در بین این همه نرسیدن ها باز هم زندگی بهم انگیزه میده و باز هم ادامه میدم و میرم چون میگن:رفتن، خود رسیدن است(نمی دونم تا کی باید به این میگن ها اعتماد کنم!!!)

پس باید باز هم بمانم...

بمانم و مبارزه کنم

 ***

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است

 

 

2 نوشته شده در  ساعت 10:48  توسط اندیشه  | 

دلیلم برای نوشتن
به نام آنکه اندیشه را آفرید.

 

دلم می خواهد بنویسم

نمی دانم از چه...

فقط بنویسم

 و "این همه" حرف که تلمبار شده است در دهانم

"این همه" اندیشه ضد و نقیض که در ذهنم نزاع می کنند

"این همه" اتفاق که قلبم را به درد می اورد یا به تپش می اندازد

خالی کنم بر روی کاغذ و با کلمات ردیفشان کنم جلوی چشمم

نمی دانم کلمات تاب "این همه" را دارند

 

 

هان;

یادم امد از چه بنویسم

مثل خیلی ها که می گویند از او می نویسم, نیستم

می خواهم از خودم بنویسم

شاید اگر من هم اویی داشتم برایش می نوشتم...شاید

نه من هنوز در خودم مانده ام

شاید این نوشتن ها بتواند مرا کمی با من آشنا کند

کمی مرا از سردرگمی درآورد

از تکرار مکررات نجاتم دهد

نمی دانم... دستانم همین طور بر روی keyboard می لغزد

وچیزی در ذهنم جیغ می کشد ولی با این حال صدایش را نمی شنوم فقط پس لرزه هایش را حس می کنم شاید هم حرکات دستم بر روی keyboard از پس لرزه های همین جیغ عجیب باشد

احساس می کنم اگر ننویسم در بند کشیده می شود

می ترسم همین طور که دمادم جیغ می کشد خفه شود

شاید نوشتن آرامش کند

شاید کلمات نوازشی باشد که کم کم صدایش را پایین می آورد اما نمی گذارد قطع شود

آرام آرام می گوید و من می نویسم

راستی...انگار صدایش کمتر شد

 

 

می خواهم ذهنم را دمادم در گیر کنم تا به صدا در آید

و من با کلمات آرامش کنم

و  این کلمات را در اینجا بگذارم تا شاید... شاید کسی کمکم کند

کمک کند تا خودم را بهتر بشناسم

تا حرفهای ذهنم را بهتر بفهمم

تا صدایش را آرام کنم

کمک کند تا در این راه تاریک قدم بدارم و کم کم رو شنش کنم

پس می نویسم و می گذارم.../

 

 

 

2 نوشته شده در  ساعت 16:19  توسط اندیشه  | 

شعر
چندیست دلم به کوچه‌ی عقل زده‌ست
-دیوانه چه داند که چه خوب و چه بد است؟-

عشق تو به غیر درد سر نیست ولی
قربان سری که درد کردن بلد است

***
راهم راهم راهم راهم راهم
گم گم گم گم گم گم گم در راهم

من آبروی رباعی‌ا‌ت را بردم
خیام! من از تو معذرت می‌خواهم!

***
گیسوی تو قصه‌ای پر از تعلیق است
جمعی‌ست که حاصلش فقط تفریق است

موهات چلیپایی و ابرو کوفی
خط لب تو چقدر نستعلیق است

***
باد آمد و رخنه کرد در باورها
پاییز وزید در رگ دفترها

بر روی ترانه‌های من بسته شدند
درها درها درها درها درها

***
در دفتر شعر من صدا پنهان است
یک رود پر از ستاره در جریان است

من در سر خود ابر زیادی دارم
جیب کلمات من پر از باران است

***
دل-بی تو- درون سینه‌ام می‌گندد
غم از همه سو راه مرا می‌بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می‌خندد

***
کم نامه‌ی خاموش برایم بفرست
از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می‌شوم در این تنهایی
لطفاً کمی آغوش برایم بفرست

***
هرچند که خشک‌چوب این جالیزم
از جای خودم درخت بر‌می‌خیزم

از زندگی مترسکی خسته شدم
دارم به خودم کلاغ می‌آویزم

***
ما با تو که روبه‌رو شدیم آقاجان!
پیش تو بی‌آبرو شدیم  آقاجان!

خواندیم تو را و خودمان خوابیدیم
چوپان  دروغگو  شدیم  آقاجان!

***
کم زندگی مرا نمایش بدهید
تابوت برای من سفارش بدهید

باید بروم گور خودم را بکنم
لطفاً دو سه سطر مرگ را کش بدهید

 جلیل صفربیگی

2 نوشته شده در  ساعت 13:34  توسط اندیشه  |